چراغک / علی اسفندیار(نیما یوشیج)/مجموعه شعر نیما یوشیج/مادر و پسری
<nav dir="rtl" class="breadcrumb-nav"> <ul dir="rtl"> <li><a href="https://cheraghak.com">چراغک</a></li> <li><a href="?nima-yooshij">علی اسفندیار(نیما یوشیج)</a></li><li><a href="?nima-yooshij/divan_nima_yooshij">مجموعه شعر نیما یوشیج</a></li><li><a href="?nima-yooshij/divan_nima_yooshij/madar_va_pesari">مادر و پسری</a></li> </ul> </nav>

مادر و پسری

در دل کومه ی خاموش فقیر

خبری نیست، ولی هست خبر.

دور از هر کسی آنجا، شب او

مب کند قصه ز شب های دگر.

کوره می سوزد و هر شعله به رقص

دمبدم می بردش بند از بند

این سکونت که در آنجاست به پا

با سکوت شب دارد پیوند

اندر آن خلوت جا، پنداری

می رسد هر دمی از راه کسی.

 

لیک کی نیست. امیدی ست کز آن

می رود. باز می آید نفسی

مثل این است در این کومه ی خرد

بس کسان دست به گردن مردند.

وین زمان یک پسرک با مادر

زآن این کومه ی تنگ و خردند.

 فقر از هرچه که در بارش بود

داد آشفته در این گوشه تکان.

مادری و پسری را بنهاد

پی نان خوردنی. اما کو نان!

 قصه می گوید مادر ز پدر،

یعنی از شوی که نیست،

می خورد از تن او فقر و رخان زرد از او می شود.  این است خبر

در دل کومه ی ویران پی زیست.

روزها رفته که او نامده است

گرچه او رفت که بازآید زود

کس نمی داند اکنون به کجاست

روی این جاده ی چون خاکستر

زیر این ابر کبود

کس ندارد خبر از هیچ کسی.

شب دراز است و بیابان تاریک

پیش دیوار یکی قلعه خراب

ماه سرد و غمگین

خرد می گردد در نقشه ی آب

زیر چند اسپیدار

شکل های می گذرند

مثل این است که چشمانی باز

سویشان می نگرند.

پسر آماده هراسیدن را

بدن نرمش در ژنده خموش

گوش بسته است به حرف مادر

موی او ریخته ژولیده به گوش.

هست بر جای هنوز

زیر چشمان درشت وی و بر روی نزار

دانه اشکش کافتاده فرود

دانه لعلی یعنی

که می ارزد به هزار و دو هزار.

به هزار آن همه بی درد کسان

به هزار آن همه آدم به دروغ

در دل مردم از آن بی هنران

نه امیدی نه نشاطی نه فروغ.

می زند دور نگاه پسرک

می کند حرفش از حرف دگر.

نگذرانیده سه پاییز هنوز

خواهش لقمه ی نانی کرده

دلکش خون و همه خون به جگر.

با بیارامد طفلک، معصوم

می فریبد پسرش را مادر

می نماید پدر را در راه:

«آی! آمد پدرش،

نان او زیر بغل

از برای پسرش...»

همه سر چشم شده است و همه تن

ز اسم نان از لب مادر، پسرک.

پای تا سر شده مادر افسوس

به پسر تا بنماید پدرک.

زین سبب آنچه می گوید و داده ست به او ...* معاش

همه حرفی ست دروغ

لیک در زندگی تیره شده

در نمی گیرد از این حرف فروغ.

حرفی این گونه برای فرزند

همچو زهر است به کام مادر

رنج می آورد این رنجش خشم

چون پشیمان شده ای از گنهی

اشک پر می کتدش حلقه ی چشم.

با چه سیما معصوم،

با چه حالت غمناک،

پسرک باز بر او دارد گوش.

او نمی داند مادر به نهان

می زداید اشکش را

که به دل دارد رنجی خاموش.

او نمی داند از خواهش نان

اشکشان نیست به چشم

بچه های دگران.

او نمی داند از این خانه بدر خندانند

پسران با پدران.

پیش چشم تر او نقشه ی نانی که از او می طلبند

نقشه ی زندگی این دنیاست.

چو به لب می مکد او آب دهان

نان دل افسرده کنانش معناست.

می کشد آه چو تیر از ره زخم

می رود با نگه خود سوی نان

آنچه می بیند گر هست، از نیست

روی نان می باشد. روی نان.

هر چه مشکلی شده تا بنماید

پدری نان در دست

به خیالش به ره پله خراب

پدرش آمده است، استاده است.

لیک بر این ره ویرانه به جا

کیست کاو می رسد از ره، چه کسی ست؟

زین بیابان که مزار من و توست

سال ها هست که بانگ جرسی ست.

از درون سوی سرا

سایه ی مرگ فقط می گذرد.

فقر می خواند آوای فنا

می سرید، غم، آهنگ شکست.

از برون سوی، نه پر از آنها دور

سایه گسترده بیدی به چمن

می دود جوی خموش

وز برای آنان

زندگی بود بدین گونه که بود.

کو پدر؟ کو پدرش؟ آن که زره می رسد او افسونی ست

از پی آن که سخن ساز دهید

دلگشا مضمونی ست.

زن، دل خسته، صدا بگرفته

می رود هر نگهش، می آید

گونیا داده به خود نیز فریب

چشم او می پاید

آری این است که او

نه به خود دست به جا می ساید

زیر انگشتش زرد و لاغر

جان گرفته به تکاپوی خیال

هر خیالی که نماید منظر.

چون نمی بیند چیزی به سرجای و درست

سوی خود آمده باز

یار می گوید آن حرف نخست:

«آی آمد پدرش!

همه ی جانش شتاب

به هوای پسرش ...»

پسرک از پی نان و پی دیدن روی پدرش

رفته او را نگه از راه نگاه مادر

هر زمان چشم بر او می دورزد.

در دل کوره همانگونه که بود

هیمه ای چند به هم آمده جمع

پک و پک می سوزد

می رود دودش بالا، سوی بام.

5اردیبهشت 1323

 

دکلمه: بدون فایل صوتی

قالب شعر: چهار پاره

وزن عروضی:

ثبت نشده

بحر:


دیدگاه مخاطبین